|
هيچ حرفي براي گفتن نمونده، خيلي وقته كه هيچ حرفي ندارم، ازهمه چيزگفتم ،ازتو...آ،ازخودم...،ازاون روزلعنتي...يا به يادموندني...؟ نمي دونم،اون روزاخوب بوديابد؟...اماحالابدشده...همه چيزبدشده... حتي خودتو....خيلي بد...اونقدركه ديگه هيچ شباهتي بااون روزانداري... خودمنم بدشدم...توگفتي... شايدچون من بدشدم توهم بدشدي... نمي دونم چراهميشه ميگم نمي دونم...بااين كه خيلي خوب مي دونم... كه چرابدشدم...تو چرابدشدي... اين هم سرنوشت من بود...خيلي كوتاه...مضحك...باورت ميشه؟ اين تويي...چه روياهايي ...چي فكرمي كردم چي شد...؟ خدايا...چي دارم مي گم من...؟چي دارم كه بگم...؟ گله اي ازت ندارم خدا...ازتوگله اي ندارم ... تقصيرمنه...من... چه قدرزودهمه چيزيادت رفت... چه قدرزودخسته شدي.. خيلي زودبود... ...يادته؟؟؟گفتم تابه ابد...؟گفتي تابه ابد...يعني ابدهمين قدركوتاهه؟ فكرنمي كنم شايد براي من انقدركوتاه بود... آدمك چه قدرزودعوض ميشي! آدمك چه قدردروغ ميگي! آدمك...آدمك...خيلي زودبود....خيلي...! باورش شده بود...كاش يكي بهش مي گفت كه اونقدرام كه من بزرگش كردم بزرگ نبود... نبودي...باوركن نبودي...براي من چراولي نه براي همه... هيچ حرفي براي گفتن باقي نمونده...اگرم حرفي مونده باشه،لازم به گفتن نيست...توهمه چيزوباسكوتت گفتي... + نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 7:59 بعد از ظهر توسط زهرا |
سلاااااااااام خوبي؟مي بينم كه بازم عيدداره ميادوخونه تكونيو اينا...آره جون خودت تووخونه تكوني؟بروماروسياه نكن بچه من خودم ختم اين كارام فكركردي نمي دونم همش اززيركارادرميري؟چي؟اينجوري نيست؟كمرت شكسته زيركارخونه؟اي واي بازم كه فكرخودكشي به سرت زد...يادته چندوقت پيش گفتم كلي روش براخودكشي بلدم؟يادت نيست؟بابايه سربرودوتاپست قبلي مي فهمي ...رفتي؟آهان همون. اره خلاصه حالاكه بازم فكرخودكشي به سرت زد...چي ميگي؟نمي خواي خودكشي كني؟بي خودكردي مگه من بي كارم الكي بشينم واست ازتجربياتم بگم خداروشكركن كه مفتي دارم اينارودراختيارت ميزارم مگه الكيه؟همين كه گفتم.الان كه اينارومي خوني وسايل لازم روآماده مي كني وهمزمان روشهاروامتحان مي كني تاخوب درستو يادبگيري ازهركدوم كه خوشت اومد اونوانتخاب مي كني گرچه امكانش هست كه حين انتخاب وآزمايش بميري وديگه كارازكاربگذره خلاصه من تضمين نمي كنم مواظب خودت باش... خب اول تعريفي ازخودكشي روبراي شماعزيزان بدبخت بيچاره كه قصددارين دستي دستي خودتون روبكشين ارائه ميدم: اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو میکشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنجهای فراوان يا بالعکس صورت ميگيره. 7-كسي كه تنش مي خاره وخوشي زده زيردلش برای جنس مادينه: توی جهنم میبينمتون!!! + نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386 8:44 بعد از ظهر توسط زهرا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386 8:37 بعد از ظهر توسط زهرا |
مي خواهم بنويسم ازهمه جاوهمه كس؟ ازهيچ جاوهيچ كس؟ نمي دانم ازكجابايدشروع كرد... ازهيچ جاوهيچ كس مي نويسم مردمان مي خندند... (مي خندند...چيزعجيبي نيست هميشه همينطوربوده...) يكي مي گويد:آخرنمي شودازهيچ نوشت... " هيچ " هرچه باشدهيچ است و"هيچ" گفتن ندارد ديگري گفته اش راتصديق كرد:" هيچ هرچه باشد هيچ است" وهمين طورديگري...ديگري....وديگري.... همه گفتندچگونه مي خواهداز هيچ بنويسد؟"دخترك ديوانه است" مردمان مراديوانه خواندندچون خواستم از هيچ بگويم. از هيچي كه هيچ كس ازآن سخن نگفت شايدازترس همين مردمان به ظاهرانسان بودكه كسي از هيچ، هيچ نگفت... اگرمي گفت به گفته مردمان ديوانه اي بيش نبود مردمان هركه راكه بسان آنهانباشدديوانه مي خوانند... مضحك است وعجيب ولي هست.... مردمان گفتند هيچ گفتن ندارداماندانستندكه هميشه همه چيزاز هيچ شروع مي شود... ازيك هيچ ساده.... به خاطر هيچ خيلي ازارزشهايمان راازدست مي دهيم ودريغ ودردكه نمي دانيم به خاطر هيچ بوده... به خاطر هيچ رفاقت هاي چندين وچندساله مان راازهم مي پاشيم به خاطر هيچ دل مي شكنيم به خاطر هيچ عهدمي شكنيم به خاطر هيچ دروغ مي گوييم به خاطر هيچ خداراازيادمي بريم به خاطر هيچ ازپشت خنجرمي زنيم به خاطر هيچ بي وفايي مي كنيم به خاطر هيچ خيانت مي كنيم به خاطر هيچ حسادت مي كنيم به خاطر هيچ ... به خاطر هيچ چه كارهاكه نمي كنيم وآن وقت مي گوييم كه هيچ گفتن ندارد. باوركن همه اينهابه خاطر هيچ است... مردمان بازهم مي گويند:"دختركِ ديوانه" گويي به خاطر هيچ جنگيدن ونابودكردن وزيرپاگذاشتن باماخوگرفته توآمدي...آمدي كه به مردمان بگويي ترابه خداقسم چشمهايتان رابازكنيدوببينيدكه هيچ آنقدرهاهم كه شمافكرمي كنيدساده نيست ... امابازهم مثل هميشه ديررسيدي...وكارازكارگذشت... آن قدرديركه انسانيت مرد... و هيچ جاي آن راگرفت حالابازهم مي گويي هيچ هرچه باشد هيچ است؟ + نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386 7:38 بعد از ظهر توسط زهرا |
سلام چندوقت بودكه خيلي وب حال وهواي رمانتيكي گرفته بودوخيلي دلگيرشده بودديدم اينجوري نميشه خيلي كم غم وغصه داريم منم هي مطلب عشقولانه مي نويسم ايندفعه گفتم ازديدگاه نويسندگان واقع گرابه قضيه نگاه كنم ومسئله روبازش كنم كه چراانقدرهمه جووناافسرده شدن وهميشه بي وفايي مي بينن وشكست عشقي مي خورن؟واقعا"چرا؟ *روز اول که ديدمش بدجوری بهم خيره شده بود. |